سپاه غم بر این.دل آذرافکنده مگر امشب
به آب دیده بنشانم دمی در سینه آذر را
غم دخت پیمبر آنچنانم زد بجان آتش
که برد از خاطرم امشب همه غمهای دیگر را
قلم عجز از رقم دارد زبانم.شرم از گفتن
ندانم چون دهم شرح غم زهرای اطهر را
پس از مرگ نبی آن امّت بیشرم و کج آیین
شکستند از ره کین عهد و.پیمان پیمبر را
ز راه ناجوانمردی و بی شرمی و بی دینی
تصاحب کرده یکسر مسجدو محراب و منبر را
همانکو آیه تطهیر نازل گشت در شأنش
به پهلو یش زدند آن فرقه دور از خدا در را
سیه روی دوعالم باد آنکو داد این فرمان
که درب خانه زهرا برافروزند اخگر را
رخش از ضرب سیلی گشت نیلی ، خاک بر فرقم
چه پاسخ میدهند این قوم بی انصاف داور را
خلاصی ز آتش دوزخ نیابد آنکه کرد از کین
سیاه از تازیانه بازوی بانوی محشر را
نمیدانم در آن ساعت چه حالت داشت آن بانو
همی دانم زپا افتاد و داد آواز حیدر را
من از صبر علی دارم،شگفتی و نمیدانم
چه حکمت بوده در امر قضا معبود داور را
علی در نیمه شب با دلی خونین و چشمی تر
به دست خود نهان در خاک کرد آن پاک گوهر را
به چشم خونفشان دوشین شنیدم "فروغی" گفت
به فریادم رسان یارب دم آخر تو حیدر را
#سما_فروغی
ما را در سایت دل عاشقان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 54